توبامنی...تا همیشه
(دنیای سرخ من)
سلام علیکم و رحمت الله و برکاااااااااااااااااااااته!!! گویا تو این تعطیلات زیادی بهمون خوش گذشته!! - اول از همه پیروزی پرسپولیس مون!! با گل محسن - دوم از همه!! دومین پیروزی ابومسلم شهرم که خداییش شیرین تر از برد پرسپولیسم بود!! - سوم * بازیهای خوب پیام من!! تیم پیام منظورمه! - چهارم: قرعه کشی جام جهانی و هم گروهی برزیل و پرتغال که هر دوشون تیمای محبوب من هستن و نباید خوشحال باشم اما... تقابل کاکا و کریستین رونالدو خیلی دیدنیه!! دلم میخواد زودتر جام جهانی بیاد!! اینم از شانس این کره شمالی ها!! اگه ایران که همگروه کره شمالی بود به جای کره صعود می کرد الان تیم ملی ما باید مقابل بزریل بازی می کرد!! فکرشو بکنید!! این که واسه من یه رویاست!! یه سوال چند وقتیه که ذهنمو بدجور درگیر کرده!!! آخه کی میگه فوتبال ما جذاب نیست؟؟!! چرا اینقدر ما آدما ناشکریم؟؟!!! ما یه فدراسیون فوتبال داریم که هیچ جای دنیا لنگه نداره! سازمان لیگی داریم که دومی نداره! منشور اخلاقی رو بگو! دنیا مثه اون نداره! مربیانی داریم که برای خالی نبودن عریضه هی واسه هم بیانیه می فرستن و مصاحبه می کنن تا روی همدیگه رو کم کنن! هی میخوان همدیگه رو با خاک یکسان کنن تا هم مطبوعات یه چیزی داشته باشن واسه نوشتن و کاسبی شون کساد نشه و هم مردم حالشو ببرن و حسابی لذت فوتبال رو بچشند!! عادل جان هم که سوژه ی ناب برنامه ی هفته ی آینده ش فراهمه! مشکلی نداره! وقتی هم که عادل مشکل نداره یعنی فوتبال ایران مشکل نداره!!! پس همگی تا دیر نشده خدا رو شاکر باشیییییییییییییم!!!! پ.ن۱: الی دلبندمان هی دارد حس کنجکاوی مان را برای دیدن سریال فرار از زندان قلقلک می دهد!! هی دارم حسرت می خورم که چرا تابستونی که گذشت به توصیه های جواد واسه دیدن این سریال توجه نکردمو باهاش نیگاه نکردم!!!! پ.ن۲: ۱۳ روز دیگه پاییز ۸۸ بار و بنه شو جمع می کنه و میره!! پاییز ۸۹ سهم دل من قراره چی باشه؟؟!!!! ای خداااااااااااااااا...!! یکی منو نجات بده از دست این اینترنت...!! نمی دونم چرا چند روزه با من سر لج داره!! کامنتام واسه هیچ کس نمیره! حالا جالبه که چند وقت پیش شنیدم که: سرعت اینترنت رایگان کشور کره ۵۰۰ برابر سرعت اینترنت پولیه ایرانه!!! فکرشو بکنید!! از خونه می رم نمیشه از دانشگاه از دفتر از هر جا میرم نمی تونم واسه کسی کامنت بذارم نمی دونم چرا همچین شده!! فکر می کنم مشکل اینترنت کلا با منه فقط!!!!!! آخر یه روز به قول الی خودمو ازدستش حلق آویز می کنم!!! البته فکر می کنم این وسط باید یه چیزایی بهم الهام بشه مثلا: - اینکه این مسئله می تونه اینو نشون بده که بچه!! (چون از نظر بعضی از دوستان ما بچه ایم و هنوز بزرگ نشده ایم!!) بشین درستو بخون و اینقدر تو این دنیای مجازی پرسه نزن!!!! - و اینکه ما یعنی من و الی رفتیم با اعتماد به نفس کامل واسه کنکور کارشناسی ارشد شرکت کردیم درحالی که کتابهای طفلک در حال تناول کردن خاک می باشند و معلوم نیست کی قراره بزنه به سرمون و بشینیم به درس خودندن!! چیز جالب ترش اینه که بنده با اعتماد به نفس فوق کامل!! واسه یه رشته ی دیگه ثبت نام کردم! البته بگم که انگیزه ی اصلی ما واسه شرکت تو این آزمون همون کیک و آبمیوه ایه که قراره سر جلسه بهمون بدن!! - این ماجرای ما و استاد مظلوم هم واسه خودش حکایتی شده!! ترسناک ترین استادی که می تونین تو ذهنتون تصور کنین!! جوری که وقتی ۸ صبح کلاس داریم همه ی بچه های کلاس ساعت ۷:۳۰ صبح به صورت مرتب و منظم سر کلاس نشستن و مشغول مطالعه ی درسی هستن که استاد قراره بپرسه! چون این استاد عزیز با دیر اومدن به کلاس و اینکه دانشجو وسط کلاس پاشه بره بیرون فوق العاده مخالفه و همه باید موقع درس دادن به ایشون خیره بشن و هیچ کس حق نداره سرشو بندازه پایین!یا جزوه شو خط بکشه! یا به دوستش نیگاه کنه یا.... هر کار دیگه ای!!! حتی نفس کشیدن!!! چون چنان طرفو جلوی جمع ضایع می کنه که باید تو تاریخ بنویسن!! تو این مدت که دانشجو شدیم با جناب مظلوم که البته ظالم می خوانیمش!! فقط ۸ صبح کلاس داشتیم و حالا تصور کنید شب قبل از کلاس رو!! مامان ساعت ۱۰ شب: ناهید جان پاشو برو بخواب که فردا باز با اون استاد بداخلاقت کلاس داری و بعد از نماز صبح باید بیدار بمونی و صبحانه بخوری و آماده بشی!! بابا:فردا صبح یه جوری می رسونمت که ۷:۳۰ کلاس باشی!! و صبح همون روز تمام اهالی منزل به خصوص والدین گرام بیشتر از بنده دچار استرس شده اند که دیر شد... ممکنه استادت نذاره وارد کلاس بشی!!! صبح ۴شنبه همه ی بچه ها با چشای خوابالود می یان سر کلاس و اکثرشون از استرس روبرو شدن با این استاد خوابشون نبرده! به خصوص دوس جون جونیه این جانب!! الی خانوم که می فرمایند از ساعت ۱۲ شب تا خود صبح مشغول غلتیدن و کلنجار با خودشان بوده اند و از ترس اینکه مبادا سر کلاس دیر برسند خواب میهمان چشمانشان نشده!!! و حالا فکر شو بکنید که سر کلاس حتی جرات نداریم پلک بزنیم چون ممکنه همون موقع از شدت خستگی خوابمون ببره!! جالبه که آوازه ی این ظلمی که در حق ما شده تو کل فامیل و در و همسایه ی تمام بچه های کلاس پیچیده!!! حالا دوس دارین تجربه کنید؟؟؟ - دلنویس عزیز ممنونم بابت محبتی که نسبت به خواهرت داری! شرمنده م به خدا چند بار اومدم لاگت اما هر چی کامنت میذارم ثبت نمیشه!! حال من خوب است!! حتی به تظاهر!!! این روزا این شبا بغض و خنده هام قاطی ان!! چاره ی ای ندارم جز حفظ ظاهر! ولی ... خوبم!! نگران نباش! - پگاهم از وقتی نامه ت رسیده کلی حرف دارم باهات... گفتم که... تو و حوری انگار یه نفرید برای من... و می دونم حال یه تیر ماهی رو یه تیر ماهی بهتر درک می کنه! ازینکه اینقدر نزدیکی به من... ازینکه می دونی حال این روزامو... حس می کنی دلتنگی هامو٬خوشحالم... خوشحالم که هستی برای دلم. - سحری من دعا می کنم روزای باقیمونده از پاییز قشنگ باشن برات... می دونی که شیرین زبونیاتو دوس دارم. و البته آرزومه که همیشه لبت خندون باشه! - آقا مجید خیلی بی سر و صدا تولد گرفتی! دوس داشتم آپ تولدت شاد باشه دوس داشتم تو هم مثه خیلی های دیگه خودتو شاد نشون بدی هر چند که غمای دنیا تلنبار شده تو دلت! امیدوارم برسی به روزایی که تموم دنیات پر باشه از خوشی و خنده... پر باشه از دوستای خوبی که قدرتو بدونن! می دونم اون روز دور نیست! تولدت بی سر و صدا مبااااااااااااااااااااااااااااااارک!! برای تبریک اومدم اما باز هم این اینترنت نامرد!!! اجازه نداد اظهار وجود کنم! - حوری نازم به حرفات شدیدا احتیاج دارم! شدیدا٬ یادت نره قول دادی زود بنویسی برام! هر چند من... خیلی تعلل کردم!! می بخشی که؟! پ.ن۱: به این نتیجه رسیدم که وقتی حال دلم خوش نیست وقتی دلتنگی هام به اوجش میرسه چیزی نگم حداقل تو وبلاگ! چون اینطوری ممکنه بقیه هم ناراحت بشن! البته سعی می کنم به این نکته عمل کنم!! دعا کنین بتونم. یکی به من ثابت کند که... اینجا آخر دنیا نیست! سلام! اين يه شبه نامه ست يه نامه اي كه هيچ وقت قرار نيست برسه دست گيرنده ش. سلام ستاره ي فوتبالي دل ناهيد... مي شناسي منو؟! نه! معلومه كه نه! تو از هيچ چيز خبر نداري... نه از اون روزاي ۱۱-۱۲ سالگي م كه تازه فوتبال رو شناخته بودم و به خاطر تو پرسپوليسي شدم... نه ازون روزي كه اولين عكستو خريده بودمو گذاشته بودم تو جيب مانتوم و تو راه مدرسه هي درش مي ياوردم و نيگاش مي كردم! و نه ازون روزي كه داداش جوادم يه پوستر پرسپوليس براي اولين بار واسم خريد و هر روز از مدرسه به شوق ديدن تصوير تو توي اون پوستر بر مي گشتم خونه... تو از هيچ چيزي خبر نداري... ازون روزايي كه به خاطر مصدوميتت اشك مي ريختم و هي دعا مي كردم... ازون روزي كه خبر اومد رفتي النصر امارات و ديگه قرار نيست تو پرسپوليسم بازي كني و من انگار با تمام دنيا قهر كرده بودم! و بازي هاي پرسپوليس رو با ناراحتي و بغض دنبال مي كردم. تو خبر نداري دوره ي سرمربيگري بگوويچ كه برگشتي و دوبار ه لباس سرخ رو تنت كردي انگار دنيام عوض شد... چقدر خوشحالم بودم... چقدر ذوق داشتم! و براي بازيهاي پرسپوليس بي تابي مي كردم. خبر نداري بعد از جريان انتقالت به كايسر اسپور تركيه و قضيه ي اون دوپينگ لعنتي و محروميتت و يك سال دوريت از فوتبال چي گذشت به من... اون روزا همزمان شدن با بزرگ شدن من... با قد كشيدن افكارم... با فراموش كردن خيلي چيزا و نه همه چيز.ديگه نمي خواستم فقط دعا كنم برگردي پرسپوليسم فقط مي خواستم باشي...بازم وسط ميدون باشي... بازم خط هافبك تيمت رو هدايت كني... فقط مي خواستم باشي. قبل از ورودم به دانشگاه و شروع كارم آرزوم اين بود كه براي يه بارم كه شده ببينمت و بگم به خاطر تو بوده كه پرسپوليسي شدم. يادت مي ياد؟ عجب سوالي پرسيدم معلومه كه يادت نمي ياد اصلا قرار نيست تو يادت بياد!! ولي من خوب يادمه تنها باري كه تلفني باهات حرف زده بودمو ... هفته نامه ي تلاش... دعوت شده بودي و من چقدر سعي كردم چقدر زنگ زدم چقدر بوق اشغال شنيدم چقدر دعا كردم تا بلاخره تونستم باهات حرف بزنم اما تا سلام كردم بهت بغضم گرفت و نتونستم هيچي بگم! نتونستم و چقدر تلخ بود برام!! اما حالا همه چيز تغيير كرده درسته كه هنوزم عزيزي برام اما فقط به اين خاطر كه باعث شدي عشق به پرسپوليس بياد و بشينه تو دلم... من... حالا ديگه بزرگ شدم . احساسم رشد كرده. و بابت اين مسئله خيلي راضي ام! اما دلم نمي ياد نگم كه چقدر خوشحالم كه بلاخره اون آرزوم به حقيقت پيوست! كه بلاخره يه روزم من نشستم رو به روت و باهات مصاحبه كردم! باهات حرف زدم... من سوال... تو جواب. هر چند تو اون لحظات از هيچ چيز با خبر نبودي... نمي دونستي كسي كه نشسته رو به روت يه روزي آرزوش بوده كه اين رويا به حقيقت تبديل بشه! و من هم هيچ وقت نخواستم بدوني. هيچ وقت. فقط چند روزه پيش داشتم با خودم تصور مي كردم كاش اين اتفاق زماني مي افتاد كه مصاحبه كردن باهات برام يه آرزو بود نه الان!!! راستي ۱۰ آذر رو هنوزم فراموش نكردم... كوشان و كوشيارتم هنوز فراموش نكردم و خيلي چيزاي ديگه هنوز تو ذهنم هست...اما حالا ديگه بزرگ شدم . فقط... دوباره اون رويا افتاده تو دلم! اينكه يه بار ديگه لباس سرخ پرسپوليسم رو بپوشي... نه به خاطر من! كه به خاطر خودت.كه دوبار ه بشي همون حامد كاويانپوري كه تو تركيب ثابت تيم ملي بود. دوست دارم دوباره بشي همون ژنرال خط مياني پرسپوليسم. پ.ن 1: متن كامل مصاحبه م با حامد تو ادامه ي مطلب هست. اگه مايل بوديد يه نيگاه بندازيد! پ.ن۲: هوا وحشتناك سرد شده... مراقب آنفولانزا باشيد... يادتون نره: اول شستن دستا بعد خوردن غذا!! پ.ن۳: داداشي پارسا بابت پوستري كه واسم درست كردي مرسي هوارتا!! این هفته پرسپولیسمون با آث میلان ایران، ابومسلم شهر من بازی داره! باز دل من قراره دو تیکه بشه تو این بازی که هنوزم نمی دونم سهم بزرگش ماله کدوم تیمه!! البته می دونم ها!! از اول هفته دارم نق می زنم تو دفتر! به همه از همکارا گرفته تا کاپیتان ابومسلم، سعید خانی که واسه مصاحبه زنگیدم بهش غر می زنم!! اول از همه از ته ته ته دلم خوشحالم که ابومسلم سرو سامون گرفت! مهدی زمان مدیریت تیم رو به عهده گرفته استاندار مثه شیر پشت ابومسلم ایستاده (بزنم به تخته)!! فرهاد کاظمی مرد مهار بحران سرمربی ابومسلم میشه البته امیدواریم بتونه واسه ابومسلم هم مفید باشه! اما همه ی این اتفاقا زمانی برای ابومسلم می افته که این تیم به بازی با پرسپولیسم نزدیک میشه! بعد ازون طرف آبیهای خوش شانس(بازم بگید لوک خوش شانس نیستید!!) درست زمانی با تیم شهرم بازی دارن و 5 تا می زنن بهش که ابومسلم سرمربی نداره... بازیکنانش دو هفته یه تمرین گروهی انجام ندادن! هی اعتصاب هی تعطیلیه تمرین هی تعلیق.... بازم بگید خوش شانس نیستید در حالی که دقیقا همین اتفاق فصل پیش هم افتاد! وابومسلم تو بدترین شرایط با اس اس ها بازی کرد! و به پرسپولیس که رسید شرایطش درست شد! اصلا پاقدم پرسپولیسمو می بینید؟ قربونش برم من!!
دلم نمی یاد از شیرین ترین باخت پرسپولیسم چیزی نگم!! اولین باخت پرسپولیس که اصلا بابتش ناراحت نشدم بلکه تو دلم همه ش ذوق بود و خوشی و خنده!! علی کریمی ، جادوگر دلهای سرخ کاری کرد که بازم دلخوش بشیم به اینکه هنوز تعصب و عرق به پیراهن پیدا میشه! هنوزم هستن کسانی که برای به دست آوردن دل هوادارا همه کاری بکنن! حتی اگه به قیمت به زمین کوبیدن پیراهن تیمی باشه که دارن واسش بازی می کنن... بعد از بازی و دیدن حرکات علی یهو یاد امیر حسین صادقی آبیها و حرفاش افتادم که وقتی با پیراهن مس مقابل اس اس بازی کرده بود چقدر از کوره در رفت و به هواداران آبی که تا فصل پیش عزیز دلش بودن!! چقدر بد و بیراه گفت!! و واقعا موندم تو روی این بشر که با یه دنیا ادعا گفته بود بمیرمم به استقلال برنمی گردم و این فصل می بینید که....!! بعد یاد نیکبخت افتادم که با وجود چندین سال بازی واسه اس اس ها و تنها دو فصل واسه پرسپولیس حالا فهمیده که بزرگترین اشتباه زندگیش بازی واسه آبی ها بوده! یاد علی انصاریان می افتم که با رفتن به اس اس آباد خودشو نابود کرد و خودشم چندین بار به این مسئله اعتراف کرده!! بعد می شینم و واسه خودم یه نتیجه گیری شیرین می کنم ... اینکه هیچ تیمی نمی تونه اندازه ی پرسپولیس الفبای تعصب رو بین همین نسل مونده از تعصب و غیرت زنده نگه داره! زنده باد پرسپولیس همه! و بیشتر خودم!
یه هفته ی پر هیجان و البته پر از خستگی رو دارم می گذرونم! داستان زیاده! یه تجربه ی جالبه! شاید بعدا براتون تعریف کنم!! روزهای سال ۸۸ گذشتند! ماهها رو یکی یکی شمردم تا برسم به هشتمین ماه... آبان دوس داشتنی و... ۱۳ آبان... روز تولد یکی از عزیزترین کسانی که دنیای مجازی اونو هدیه کرد به دلم! کسی که تو این مدت حدودا یک سالی که از اولین کامنتش برام می گذره... خیلی حل شده تو لحظه هام... خیلی عزیز شده... عزیز و عزیز و عزیزتر... کسی که بیشتر از یه برادره برام و دوس داشتنی ترین داداشی روی زمینه... خیلی وقتا با نوشته هاش آرومم کرده با راهنمایی هاش دلگرمم کرده... خیلی وقتا هم ازم حمایت کرده حمایت هایی که همیشه برام شیرین بودن... کسی که لحظه ای که دستام رو به آسمون بلند میشه جزو خاص ترین نفراتیه که دعاهامو براش می فرستم پیش خدا! و هر وقت پا میذارم به حرم آقا(ع)... جزو اولین نفراتیه که سلام مخصوص مخصوصشو به آقا می رسونم... و تو این مدت هم اتفاقات زیادی افتاده که بهم ثابت بشه امام رضا(ع) هم خیلی دوسش داره! خیلی! و....!! این سه نقطه می تونه معانی زیادی داشته باشه!!
اين روزا همه جا بوي عشق ميده! بوي نور... بوي خدا... اين روزا يه بهونه ي خوبه براي فراموش كردن همه ي بديها... يه انگيزه ي بزرگ براي خنديدن... يه شوق بي مثال براي زندگي كردن.... يه بهونه ي دوس داشتنی براي اغاز دوباره! لحظه ي غروب وقتي مي رسم به خيابوناي اطراف حرم... وقتي چشمم مي افته به گنبد طلايي كه از دور بهم اميد نفس كشيدن ميده... وقتي هي يادم مي ياد كه تو زندگيم مهربونترين آقاي دنيا رو دارم... كه هميشه بهم لطف داشته... خود به خود اشك غم و اندوهم به اشك شوق تبديل ميشه! و بغض تو گلوم كه داره خفه م مي كنه خيلي راحت راهشو پيدا مي كنه. بعد... ديگه هيچي برام مهم نيست جز آقا(ع)... جز ۸/۸/۸۸ كه اينقدر براي اومدنش لحظه شماري مي كردم... جز اين روزه قشنگي كه مطمئن ميشم بازم آقا امام رضا(ع) بزرگترين مرهمه براي تموم دردام... بعد... دلم هيچي نمي خواد جز حرم باصفاش... جز قدم زدن تو صحن و سراش... جز زيارت نامه خوندن تو صحن آزادي كه هميشه چراغوني هاشو بيشتر از همه ي صحنا دوس داشتم... جز نشستن رو به گنبد طلايي تو صحن جمهوري... جز درد دل كردن با آقايي كه هميشه بهترين شنواي دردام بوده! دلم هيچي نمي خواد جز اينكه برم و بگم : آقاي من... تولدت مبارك. هميشه وقتی از بعضی ها می شنیدم که از دوستان سابقشون مي گفتن كه دلشونو شكستن و يه جورايي بهشون نارو زدن باورم نميشد مي گفتم مگه دوست آدم هم اينطور ميشه! مگه ميشه كسي رو كه تموم حرفاي دلتو بهش مي زني يه روزي با يه خنجر بياد و از پشت سر بخواد نابودت كنه؟؟ باورم نميشد... تا اينكه دست روزگار طعم تلخ اين زهرو چشوند بهم! روزگار بهم نشون داد كه خيلي ساده ام! و شناختن بعضي از آدما از كشف جزيره هاي ناشناخته هم سخت تره! خيلي سخت! به خدا خيلي سخت! باورم نميشد تا امروز! وقتي اون كامنتا رو خوندم وقتي يكي از صميمي ترين دوستان دانشگاهي م اون حرفارو زده بود كه برازنده ي هر كسي بود جز كسي كه من دوست خودم قلمداد كنم! كسي اونا رو نوشته اون حرفا رو در مورد يكي از عزيزترين كسان من نوشته كه تو اين سه سال باهاش با اخلاقش راه اومدم...تنهاش نذاشتم...واسش خيلي كارا كردم! خيلي كارا... خودشم مي دونه همه مي دونن من اصلا و ابدا اهل منت گذاشتن سر كسي نيستم اما... باور كنيد دلم از اين مي سوزه كه تو اين مدت حرفاي دلمو واسه كسي مي گفتم كه لايق شنيدنشون نبود! كسي كه با وجود اينكه اكثر گناهان پاي خودشه با مظلوم نمايي و گذاشتن اسم نارفيق!!! روي من داره خودشو تبرئه مي كنه! باشه دوست سابق!!!! باشه! به قول همون كسي كه اون حرفاي زشت رو در موردش زدي و مطمئنم بايد بابت تك تك شون اون دنيا جواب پس بدي... واگذارت مي كنم واگذارت مي كنيم به خود خدا... به همون خداي مهربوني كه خودش بزرگترين قاضيه! حال منو نديدي صبح وقتي پاي سيستم از شدت گريه نمي تونستم خودمو نگه دارمو الي منو برد خوابگاه... نمي دوني از ديشب كه شنيدم چي نوشتي چي به من گذشت... حيف اون همه لحظات قشنگي كه كنارت گذروندم حيف همه شون... دلم به حال خودم مي سوزه! تا حالا دلم به حال هيچ كس اينقدر نسوخته بود كه براي خودم! كاري كه با من كردي تا ابدالدهر تو يادم مي مونه! تا قيام قيامت! حالم از همه ي آدمايي كه نقاب به چهره شون مي زنن به هم مي خوره... از آدماي دورويي كه .... آره اولين كسي كه بابت تعطيل شدن وبلاگت خوشحال شد منم! خود من! خودم با همين دستام وبلاگتو ساختم و نمي دونستم قراره يه روزي بشه سوهان روحم! و تيشه بزنه به اعصابم! حالا ديگه دوستان واقعي خودمو مي شناسم خيلي خوب هم مي شناسم! توقع نداشته باش بعد از رفتنت منم زانوي غم به بغل بگيرم نه!! حال من خوبه بهتر از هميشه! بهتر از همه ي روزايي كه هي بايد باهات حرف مي زدم هي بايد نازتو مي خريدم تا باهام حرف بزني در حالي كه تو هيچ وقت به ظرفيت من توجه نمي كردي!! هيچ وقت!! قرار نبود اين حرفا رو اينجا بنويسم قرار نبود وبلاگيش كنم قرار نبود همه بخونن! اما... با كار امروزت با حرفايي كه تو وبلاگت نوشتي با چيزايي كه واسه يكي از دوستان خوبم نوشتي... نتونستم تحمل كنم!! باورت ميشه؟؟؟ زهرا تحملش تموم شه! زهرا عصباني شه!! اصلا تو تا حالا عصبانيت زهرا رو ديدي؟؟؟!! بهم بگو! ديدي؟؟؟؟ بي خيال! فراموشت مي كنم! هرچند فراموش كردن كسي كه هر روز تو كلاس مي بينمش خيلي سخته اما... مجبورم! فراموشت مي كنم اما تموم اين اتفاقات اخير.. كج خلقي ها و بد اخلاقي ها و اين حرفاي اخيرت هيچ وقت از ذهنم نميره! اگه قرار بود منم مثه تو حرف بزنم خيلي چيزا داشتم واسه گفتن اما... بازم بي خيال!! بي خيالي طي مي كنم!! يه جايي خوندم: دوست داشتن كسي كه سزاوار دوستي نيست، اسراف در محبت است... حالا واج به واج اين جمله رو تا عمق وجودم حس مي كنم و باور دارم اول این پستم مخصوص همه ی دختر خانومای گل و دوس داشتنیه! امیدوارم مثه "حنا" با مسوولیت روزتون روزمون مبااااااااااااااااااااااااارک دخترای خوب ایران زمین! بلاخره بعد از یه عالمه قرار گذاشتن و به هم خوردن قرارمون روز موعود فرا میرسه!! همه ی بچه ها نمی تونن بیان اما همین ۵ تایی که هستیم هم اونقدر حرف داریم با هم که... وقت کم می یاریم!! هماهنگیه بچه ها با منه! قرار میذاریم رویروی مسجد پارک ملت!! جایی که به همه نزدیک باشه! با کلی ذوق و شوق میرسم! سمانه از دور می یاد جلو!! اونقدر محکم همو بغل می کنیم که انگار ۴۰ ساله همدیگه رو ندیدیم!! هر چند همین ۴ سال هم برای همه مون ۴۰ سال محسوب میشه!! می شینیم منتظر بقیه!! میگه اون یکی سمانه آنفولانزا گرفته و نتونسته بیاد! غصه م می گیره خیلی دلم تنگش شده بود! زنگ می زنم ببینم مرضیه کجاست! میگه سمیرا رو توراه دیده و با هم تو ایستگاه روبروی پارک منتظرسحرن! منو سمانه راه می افتیم بریم پیششون که وسط راه می رسیم به هم!! بعد همونجا تو پیاده رو خیابون کلی احساسات!! نگاههای بقیه برای هیچ کدوممون مهم نیست!( با وجود اینکه همیشه مواظبم تو خیابون چطور رفتار کنم!!) فقط همدیگه رو بغل می کنیم و هی میگیم چقدر بزرگ شدی! خانوم شدی! خوشگل شدی!! بعد می بوسیم همدیگه رو! به یاد روزای دبیرستان که هر روز صبح با هم دیده بوسی داشتیم! بعد می خندیم! می ریم تو پارک یه جای دنج و خلوت گیر می یاریم! به بچه ها میگم از دیشب تو فکر اینم که همه مون روی یه نیمکت جا نمیشیم! همه می خندن ازین آینده نگریه من!!!! سحر و سمیرا روی زمین روبروی نیمکتی که ما نشستیم ۴ زانو می شینن! به دیوونه گی هاشون می خندیم! به صداقت و مهربونی و بی ریایی که تو وجود همه هست!! بعد دیگه به هم فرصت حرف زدن نمیدیم! اول از همه سمانه میگه! فرشته رفته مکه بچه ها! اون فرشته ای که جونش آرایش کردن بود حالا پوشیه می زنه!!!!! میگم بچه ها حمیده روان تاج رو یادتون هست؟؟؟ همون دختر پرسپولیسیه مظلوم کلاس که خیلی خیلی آروم بود؟ مرضیه میگه همونی که همیشه واسه تو پوستر و دفتر خاطرات و هدیه می خرید؟ میگم آره! حمیده دو تا دختر داره!! بچه ها میگن سیما و الهام از وقتی ازدواج کردن دیگه نمی تونن با دوستاشون باشن! شوهراشون اجازه نمیدن!! میگن نفیسه از شوهرش جدا شده!! میگن سمیه خیلی چاق شده!! باز همه مون میگیم غیبت نکنیم!!!! سمیرا حرف می زنه می فهمم نماینده ی موبور و چش آبیه کلاسمون که همیشه بهش می گفتیم خارجگینی!! شده مربیه پیش دبستانی!! سحر بازیگر تئاتره و چند تا فیلمم واسه شبکه استانی بازی کرده ولی دوس داره یهو وارد سینما شه!! بعد مرضیه میگه دوس داره یه گالری نقاشی بزنه و هی پیشرفت کنه! منم که عاشق خبرنگاری و پیشرفت تو این رشته ام! سمانه هم می خنده میگه می خوام در آینده یه دلقک بشم!!!!! بعد همه مون ساکت میشیم دلامون غصه میگیره! میگم بچه ها حاضرم همه چی رو بدم برگردم به روزای خوبمون... دبیرستان شهید صدر آب و برق!! کلاس دوم انسانی و بعد سال سوم و اون همه شیطنت! همه باهام موافقن! مرضیه میگه به خدا هیچی واسم اون دوران نمیشه! سمانه میگه هر چی دوست پیدا می کنم جای شماهارو نمی گیره واسم! بعد یهو سحر میگه ای بابا غصه بسه!! پاشین بریم داخل شهربازی و چند تا وسیله سوار شیم! راه می افتیم! پامو کردم تو یه کفش که همه مون باید سوار تاب گردان بشیم! سحر و سمانه می ترسن! میگم خودمم می ترسم اما هیجانش عالیه! ولی چند لحظه بعد موقع پایین اومدن با اون سرگیجه و صدای گرفته به خاطر جیغ هامون از حرفم پشیمون میشم!! ولی خنده هامون خیلی دیدنی بود! سمانه میگه من عاشق این فانفار پارک ملتم! (سومین فانفار بزرگ جهان) ولی من از بچگی از فانفار بدم می یومد!! به اصرارشون سوار میشیم!! جالبه اون بالا سمانه بیرون رو از ترس نیگاه نمی کرد!! همه مون داشتیم از اون فاصله دنبال حرم می گشتیم! عادت جالبه همه ی مشهدیهاست که وقتی تو شهر میرن روی یه بلندی دنبال حرم امام رضا(ع) می گردن! بعد هوا تاریک میشه و طبق قولمون مثه بچه های خوب راه می افتیم که بریم خونه! شب همه ش تو ذوق و شوق این دیدار به یادموندنی و حرفامون بودم! خوشحال بودم که بهترین دوستامو گم نکردم و هنوز دارمشون!! و با هم قرار گذاشتیم که هیچ وقت همدیگه رو تنها نذاریم! دیروز رفته بودم پوشش خبر اولین المپیاد بازیهای کودکان در مشهد!! خیلی جالب بود! رشته های مسابقات این المپیاد اینا بودن: طناب کشی! صندلی بازی! بازی با توپ! نقاشی!! و دارت!! دلم میخواست همونجا می موندم و تو هیجان اون همه بچه که از مهد کودک های سرتاسر مشهد اومده بودن شریک میشدم! اینم یکی از عکسای اون مراسم که همکارم زحمت عکاسی شو کشیده!! خوش به حالشون مگه نه؟؟!!!

![]()
که با وجود مشکلات نتونست اول فصل وارد مسابقات بشه و حالا با وجود اینکه دیرتر از سایرین به مسابقات اضافه شد رده ی چهارم جدول لیگ دسته اول ایستاده!
خدا رو چه دیدید! شاید فصل بعد دوباره پیام بیاد لیگ برتر! ![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


انگار داره با ذغال سنگ یا نفت کارمی کنه با این سرعت لاک پشتی ش!!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اصلا من یه چیزی میگم و شما یه چیزی می خونید! تا خودتون از نزدیک تجربه ش نکیند نمی فهمید چی می گم!! ![]()
![]()
کامنتام ثبت نشدن!!![]()




![]()
![]()
ادامه مطلب

پرسپولیس فردا مقابل ابومسلم شهر من بازی داره....


![]()
![]()
داداشی پارسای من... تولدت مبارک تمام لحظه هام....








مثه "کوزت" صبور
مثه "ممول" مهربون
مثه "جودی" شاد و سرزنده
و مثه "سیندرلا" خوشبخت باشییییییییییید

البته هر روز روز ماست!![]()
![]()
![]()
![]()
دوقلو ان!!! بعد همه ی بچه ها این شکلی میشن!!
برو زهرا!! راس میگی؟؟!! حمیده که خیلی لاغر بود!!!![]()
بین ما فقط مرضیه ازدواج کرده! بقیه مون هی سر به سر هم می ذاریم که ای داد بیداد!! دختر که رسید به بیست...!!!!
بعد مرضیه میگه بچه ها خوش به حالتون اشتباه کردم زود ازدواج کردم!! بعد ما هی دلداریش میدیم!
![]()
![]()




| قالب ساز طراح قالب |











